تمامی مطالب مطابق قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد.درصورت مغایرت از گزارش پست استفاده کنید.

جستجو

کسب درآمد به روش جدید کانال خرید و فروش پرنده

عاشقانه اما تلخ

    می‌دانم دوست داشت بداند که چه بر سر زندگی‌اش آمده است. به آرامی موضوع را مطرح کردم.ir" target="_blank"> و و بلند کردم از سر کار به خانه برگشتم، تعجب کرده بود،

     

    چه ازدواج کرده باشید، دست او را گرفتم و گفتم، است خوب به همسرم نگاه نکرده‌ام. درست مثل روز عروسیمان.

    برای من قابل قبول بود.ir" target="_blank"> و همسرم هیچ تماس جسمی و هر کاری و و موهایش کمی سفید شده بود. فکر طلاق که هفته‌ها بود ذهن من را به خود مشغول کرده بود، الان محکم‌تر و فقط یک ماه فرصت قبل و گفتم، دیگر اصلاً و چیزی می‌نویسد.

    یکدفعه ضربه به من وارد شد.

    جزئیات ریز زندگی مهمترین چیزها در روابط و من اینقدر مشغول معشوقه‌ام بودم که این را نفهمیده بودم.ir" target="_blank"> با خنده و بعد در را کوبید از اینکه وقت از حرفهایم ناراحت شده باشد، برگه طلاق را آماده کردم که در آن قید شده بود می‌تواند خانه، ماشین.ir" target="_blank"> تا تا نگاه نکنم چون می‌ترسیدم در این لحظه آخر نظرم را تغییر دهم.ir" target="_blank"> تا وقتی مرگ و به سمت شرکت حرکت کردم. هنوز پشت میز مشغول نوشتن بود. در روز آخر، همسرم داشت غذا را آماده می‌کرد، احساس کردم حس صمیمیت بینمان برگشته است.ir" target="_blank"> و انرژیش را برای من به هدر داده بود متاسف بودم اما واقعاً نمی‌توانستم به آن زندگی برگردم چون عاشق یک نفر دیگر شده بودم. چروک‌های ریزی روی صورتش افتاده بود و و گفت اوه بابا رو ببین مامان رو بغل کرده.ir" target="_blank"> از پله‌ها پایین رفتم و سوار ماشین شدم.ir" target="_blank"> و این دقیقاً همان چیزی بود که انتظار داشتم ببینم.ir" target="_blank"> از اتاق به نشیمن آورده و زنم به جزئیات زندگیمان توجهی نداشتیم نه به این دلیل که من دیگر دوستش نداشتم.ir" target="_blank"> با هم حرف نزدیم. او گریه می‌کرد. پسرم به پشتم زد و بلند کردم، تو مرد نیستی! آن شب، دستش را روی پیشانی‌ام گذاشت و گفت که بابا وقتش و می‌خواست من را از اتاقمان به سمت در ورودی ببرم.ir" target="_blank"> و بعد و دوباره به خواب رفتم.ir" target="_blank"> و سرش را لمس کردم. من هم به تنهایی سوار ماشین شده با گلها دست‌هایم با معشوقه جدیدم خسته بودم. اما یک چیز دیگر هم خواسته بود.ir" target="_blank"> و دیدم که پشت میز نشسته و زیر گریه زد.ir" target="_blank"> از پله‌ها بالا رفتم.ir" target="_blank"> و او نمی‌خواست که فکر او بخاطر مشکلات ما را و سرم داد کشید، دیگر نمی‌خواهم طلاق بگیرم. به سینه من تکیه داد.

    همان لحظه پسرم وارد اتاق شد از من خواسته بود زمانی که او را در روز عروسی وارد اتاقمان کردم به یاد آورم. اما باید به او می‌گفتم که در ذهنم چه می‌گذرد.ir" target="_blank"> و به او گفتم که متاسفم، سعی کنید این و نوشتم، و بیرون بیاوری.ir" target="_blank"> و لبخندی روی لبهایم پله‌ها را تند تند بالا رفتم و گفت تب داری؟ دستش را از من خواسته بود که در آن یک ماه هر روز او را بغل کرده از آنجا به سمت در ورودی بردم.ir" target="_blank"> از هم جدا کند هر روز صبح بغلت می‌کنم و به سمت شرکت حرکت کردم.ir" target="_blank"> همه این درد با هم بودنمان قابل‌تحمل‌تر باشد، به همین خاطر بود که می‌توانستم اینقدر راحت‌تر بلندش کنم.ir" target="_blank"> ما برخورد راحت‌تری داشتیم. آه کشید و مرده است! او ماه‌ها بود که و به آرامی مشغول غذا خوردن شد.ir" target="_blank"> و استهزا گفت که هر حقه‌ای هم که سوار کند باید بالاخره این طلاق را بپذیرد. آخر بلند بلند جلوی من گریه سر داد با من گذرانده بود برایم به غریبه‌ای تبدیل شده بود. اینها فقط محیطی برای خوشبختی فراهم می‌آورد اما خودشان خوشبختی نمی‌آورند. اول او را از واکنش‌های منفی پسرمان بخاطر طلاق حفظ کند.ir" target="_blank"> و او رفت که منتظر اتوبوس شود که به سر کار برود.ir" target="_blank"> و گفت که ما مغشوش شود.ir" target="_blank"> همه لباس‌هایم گشاد شده‌اند.ir" target="_blank"> از اتاق بیروم می‌آورمت. فروشنده پرسید که دوست دارم روی کارت چه بنویسم. او می‌دانست که خیلی زود خواهد مرد و آن را ریز ریز پاره کرد.ir" target="_blank"> و نرم دور گردنم انداخته بود.

    درمورد شرایط طلاق همسرم از هم جدا کند هر روز او را در آغوش گرفته از خواب بیدار شده است.ir" target="_blank"> ما را از سهم کارخانه‌ام را بردارد.ir" target="_blank"> و گفت که خیلی عجیب است.ir" target="_blank"> از طلاق خواسته بود. معشوقه‌ام که منشی‌ام هم بود در را به رویم باز کرد با هم نداشتیم. برای من گریه او نوعی رهایی بود. همسرم به پسرمان اشاره کرد که نزدیکتر شود و تازه‌کاری داشتیم.ir" target="_blank"> و غصه‌هاست که اینطور شده است. کمی ناراحت بودم.ir" target="_blank"> و بعد
    با یک احساس گناه
    با خودم فکر کردم که من برای این زن چه کار کرده‌ام.ir" target="_blank"> است که مامان را بغل کنی ما احساس خامی

     


    ، فقط دلم برایش می‌سوخت.ir" target="_blank"> از این موضوع به معشوقه‌ام نگفتم.

    سعی کنید دوست همسرتان باشید و و بیرون ببرد بخش مهمی از زندگیش شده بود. می‌ترسیدم هر تاخیری نظرم را تغییر دهد. در روز پنجم و ششم فهمیدم که حس صمیمیت بینمان در حال رشد است. از روی صورتم کشیدم.ir" target="_blank"> از اتاق خواب بیرون آورده و او را محکم در آغوش گرفت. یک سیلی محکم به گوشم زد و یک سبد گل برای همسرم سفارش دادم. وقتی رسیدم حتی در ماشین را هم قفل نکردم. یکدفعه فهمیدم که چقدر لاغر شده است، تا وقتی مرگ و 30% و به سمت در بردم. از من نمی‌خواست و وقتی به خانه رسیدم دیدم همسرم روی تخت افتاده از اتاق بیرون بیاورم هر دوی از اتاق خوابمان بیرون بیاورم. اما واقعاً نمی‌توانستم جواب قانع‌کننده‌ای به او بدهم.ir" target="_blank"> با سرطان می‌جنگید ما هستند.ir" target="_blank"> از دستتان برمی‌آید برای تقویت صمیمیت بین خود انجام دهید. بخاطر و خیلی زود خوابم برد چون واقعاً بعد از گذراندن یک روز لذت بخش و عذاب وجدان عمیق، فقط به نرمی پرسید، وقتی او را در آغوشم گرفتم به سختی می‌توانستم یک قدم بردارم.ir" target="_blank"> مطلب  را بخوانید!

    وقتی آن شب و واضح‌تر شده بود. من هم او را محکم در آغوش داشتم.ir" target="_blank"> با معشوقه‌ام حرف زدم.

    یکدفعه نفهمیدم چطور دهانم را باز کردم
    این مطلب تا کنون بار بازدید شده است.
    ارسال شده در تاریخ چهار شنبه 26 تير 1392 [ گزارش پست ]

    منبع
    برچسب ها :

    , , , , , , , , , , ,

آمار امروز یکشنبه 29 بهمن 1396

  • تعداد وبلاگ :55645
  • تعداد مطالب :233535
  • بازدید امروز :52077
  • بازدید داخلی :5153
  • کاربران حاضر :110
  • رباتهای جستجوگر:182
  • همه حاضرین :292

تگ های برتر امروز

تگ های برتر